|
کاش تو بیایی و چشم تاریکم به نور دیده تو شود روشن و قلب من از اعجاز این دیدار رها شود از آیین این برزن بیایی و قدم نهی بر چشم گرچه نیست لایقت این چشم بی روزن بیا که قصه اسبت میان قصه ها گم شد بیا که درد رفیقان دوای مردم شد بیا که جام جهان پر است از خون که راه و رسم جهان گشته دیگر گون بیا که زیبایی همچو خواب پروانه بیا که بدانند نیستی افسانه بیا و ببین همچو قلب تو ما هم چگونه رخت عزا کرده ایم بر تن بیا بیا ای آخرین پسر زهرا بیا و پرده از این راز مادرت برکن بیا که هنوز داغ سیلی و کوچه مانده بر دل کبود حسن
پ.ن: ستاره پشت در بود وقتی درو شکستن . . . + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 20:32 توسط چشـــم انتظــــــار |
پنجره ای به سوی تو باز می کنم
راستی...! تو کدام طرفی؟ دیوارهای کدام طرف را باید خراب کنم تا خانه ی دلم به سمت تو دل باز شود ؟! . . . خانه ام خراب شد ... اما حالا می دانی ...! تمام خانه پنجره شد تو تنها پادشاه خرابه نشینی می دانم!! . . . کی می آیی؟ + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:1 توسط چشـــم انتظــــــار |
|